زن باردار از روستای خود ترد می شود
چند روز در به دری و گرسنگی در جنگل
درد زایمان
به دنیا آمدن دو کودک
یک پسر
یک دختر
مادر سر زا میمیرد
روزگار با پسر و دختر مهربانی میکند
بزرگ میشوند
بدون دیدن حتی یک آدم
.
.
.
چند روزی می شود که این دهکدرو به صورت کاملا اتفاقی پیدا میکنند
از دور دهکده و مردمش رو تحت نظر داشتند تا امروز
امروز صبح تصمیم میگیرند و دل رو به دریا میزنند
وارد دهکده می شوند
به کودکان در حال بازی نزدیک می شوند
مردم دهکده متوجه آنها می شوند
( موهای بلند –چرک - لباس نیمه عریان – ریشهای بلند پسر – راه رفتن و حرکات غیره عادی)
مردم با چوب چماق به آنها حمله میکنند
فرار
پسر و دختر همدیگر رو گم میکنند
تا غروب مردم دهکده در جستجوی آنها
بلاخره پیداشون میکنند
کت بسته به کاخ کدخدای ده میبرند
کد خدا بعد از دیدن آنها برایشان تصمیم می گیرد
.
.
.
الآن
دختر
پس از حمام – نظافت – آرایش
با لباسهای زیبا و معطر
در حرم سرا
در انتظار ورود کدخداست
پسر
زخمی و خاکی
نیمه جان
در قل و زنجیر
در استبل حیوانات
در انتظار سرنوشت شوم فردای خود






